| بخش غزل ها |

Untitled-1

سیدامید قدسی زاده

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

Untitled-1

سیدامید قدسی زاده

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

Untitled-1

سیدامید قدسی زاده

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

Untitled-1

سیدامید قدسی زاده

5/5

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

Untitled-1

سیدامید قدسی زاده

5/5

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

Untitled-1

سیدامید قدسی زاده

5/5

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

Untitled-1

سیدامید قدسی زاده

5/5

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

Untitled-1

سیدامید قدسی زاده

5/5

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

Untitled-1

سیدامید قدسی زاده

5/5

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

| رباعی ها |

اسکرول به بالا